محمد متینمحمد متین، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
تاریخ عقدتاریخ عقد، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره
تاریخ عروسیتاریخ عروسی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
اولین دیدار ادارهاولین دیدار اداره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره
خواستگاریخواستگاری، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره
محمد مبینمحمد مبین، تا این لحظه: 6 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
مهتامهتا، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
بابا رضابابا رضا، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 43 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

نفس مامان نرگس و بابا رضا

سلام جيگر مامان عشق مامان نفس مامان

1393/3/17 8:44
نویسنده : مامان نرگس
1,294 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خالقی که تنهاست ولی تنهایی را برای مخلوقاتش نمی پسندد …

سلاممممممممممممممممممممممممممممممم

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممم

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممم

سلام عزيز دلم

سلام نفس من

خدايا شكرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

خدايا هزار هزار بار شكرت

روز جمعه 93/3/16

از شب قبلش با خودم قرار گذاشته بودم كه بعد از نماز صبح بي بي چك بذارم

ولي خدا منو ببخشه نمازم قضا شد

ساعت 9 بيدار شدم و با خودم كلنجار رفتم

از بي بي گذاشتن وحشت داشتم

صبحانه رو آماده كردمو سفره رو پهن كردم

بابا رضا بيدار شد

بهم گفت خبري از خاله پري نشد؟؟

گفتم نه

گفت اشكالي نداره فردا ميريم دكتر ببينيم چي شده

از زبونم در رفت به بابا رضا گفتم بي بي بذارم؟؟؟

بعد پشيمون شدم

ديدم بابا رضا جون ميخنده ميگه ميخواي من بي بي بذارم

همين منو وادار كرد بي بي برداشتمو رفتم دستشويي

صبح ساعت 10:30 رفتم

بي بي گذاشتمو ديدم نه خبري نيست

يه كم گذاشتمو بعد دوباره نگاش كردم ديدم وايييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

يه خط كمرنگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

داشتم بال در مي آوردم

داد زدمو بابا رضا رو صدا كردم

ولي بهش نگفتم

گفتم يه بي بي تو كشوئه برام بيار

يكي ديگه هم گذاشتم

خداي من باور كردني نبود

سريع دوخطش پر رنگ شد

خدايا شكرت

همونجا اشكم در اومد

بابا گفت چي شد؟؟؟

من با چشماي اشكي بهش گفتم هيچي!!!!

ميخواستم سوپرايزش كنم

اومدم بيرون ديدم بابا رضا ميگه اشكال نداره فردا ميبرمت دكتر

رفتم تو اطاق و سجده شكر گذاشتم

خدايا ممنونتم

خدايا متشكرم

خدايا از اينكه اين بنده  گناهكارتو تنها نذاشتي و لياقت مادر بودن بهم دادي ممنونتم

بعدش رفتم و يه فنجون كوچولو و يه بشقاب و قاشق كوچولو گذاشتم سر سفره

يه كم پنير روش گذاشتم

بابا رضا داشت تخم مرغاي آب پزو پوست ميكند

يكيشو ازش گرفتمو گذاشتم تو بشقاب كوچيكه و گفتم اينم براي مهمونمون

يه لحظه بابا رضا گيج شد

كفت مهمون؟؟؟

گفتم آره مهمون داريم

سريع فهميدو بغلم كرد

منم اشكام ميريخت

دستشو گرفتم و بردم بي بي چكو بهش نشون دادم

خدايا شكرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

اصلا نفهميدم صبحانه چي خوردم

همش ميرفتم بي بي رو نگاه ميكردمو ذوق ميكردم

براي همه اونايي كه ني ني ميخوان دعا كردم

اول براي مهريماه و الهه عزيز

بعدش همه بچه هاي سايت نوزاد و ني ني سايت

براي همكارام و ...........

انشاا... به حق همين ماه عزيز همشون به زودي بي بي دو خطه پر رنگ رو ببينن

شبش مهمون داشتيم

بابا بزرگ و مامان بزرگ و عمه زهره و عمو جوادو خانومش

شام مرغ پختم كه از بس هول بودم خيلي پختو از هم باز ميشد

برنجمم بي نمك بود!!!!!!!!!

طفليا ميخوردن و همش تشكر ميكردن من از خجالت آب ميشدم

ولي عيب نداره

همش فداي يه تار موي كوچولوي عزيزمممممممممممممممم

عزيزم خوش اومدي به دلم

ماماني جاتو محكم كن و همونجا بمون

خدايا اين 9 ماه به سلامتي بگذره و من ني ني مو صحيح و سالم بغلم بگيرم

خدايا هر چقدر بگم كم گفتم

خدايا شكرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

شكرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

شكرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

پسندها (1)

نظرات (0)